خاطره اولین روز با خبر شدن از نی نی
گل مامان سلام
میخوام برات از روز 2 دیماه 91 بگم آخه اون روز اولین روزی بود که مامان
و بابا فهمیدن خدا میخواد بهشون هدیه بده
یه مدت بود من و بابا منتظر شما بودیم امروز صبح شنبه بود 2 دیماه بابایی
مثل هر روز رفت سر کار مامانم میخواست بره سر کار اولش تصمیم گرفت
که بره آزمایش خون رفتم آزمایشگاه ظریفی سر 4 راه خون دادمو بعدشم
رفتم سر کار خانمه گفت که 2 میتونی زنگ بزنی بپرسی نمیدونی این چند
ساعت چقد دیر گذشت ولی بالاخره گذشت ساعت 2 زنگ زدم وقتی خانمه
گفت که نی نی میخواد بیاد پیشتون نمیدونستم چی بگم از خوشحالی کلی
گریه کردم نمیدونی تا ساعت 5 اینقد تو اتاق راه رفتم بالاخره ساعت 5 شد
کلی فکر کردم که چه جوری خبر اومدنتو به بابا بدم اولش میخواستم بهش
نگم ولی مگه میشد ؟؟/ آخه اونم اندازه ی من منتظر شما بود و از اومدنتون
خوشحال میشد ولی تصمیم گرفتم فعلا به بقیه چیزی نگم
واسه همین رفتم خرید یه کارت تبریک گرفتم یه نامه از طرف تو واسه بابا
نوشتم بعدشم یه کفش کوچولو گذاشتمشون تو یه جعبه تو راه رفتم
آزمایشگاه جواب آزمایشم گرفتمو رفت
م خونه میدونستم بابا بیاد یه راست میره سراغ لپ تابش واسه همین
جعبه رو گذاشتم رو لپ تاب و هی لحظه شماری کردم تا بیاد وقتی
بابایی زنگو زد دوربینو روشن کردم و خودمم از اتاق رفتم بیرون
حالا بعدا فیلمشو میذارم ببینی
بابا همونجوری که فک میکردم یه راست رفت سراغ لپ تاب
بعد جعبه رو دید و درشو باز کرد و بعدم نامه ی تو رو بعدم
کفشاتو مامان که اومد دید چشای بابا از خوشحالی پر اشکه
مامانو بغل کرد و کلی خوشحالی کردیم
حالا ما یه نی نی داشتیم و یه راز که فعلا میخواستیم کسی ندونه ....

خاطره اولین روز با خبر شدن از نی نی 
